تبليغاتX
تسکین دهنده
به دام افتاده در جهان پر از هیچی
                                              لبخند بزن! فردا روز بدتری است.

نیمه شب است!
سکوت.
ساعت چند دقیقه مانده به صدایی گوش خراش و رعب آور را نشان می دهد، و بدنبال آن دوباره سکوت.
کهنه ساعت آویزان یه دیوار اتاق اعلام موجودیت کرد و آهنگ نواخت.
دینگ،دینگ،دینگ
                                         تنهایی. سکوت. شب. تاریکی. تنهایی
حس عجیبی است که در تنهایی یک اتاق سرد و تاریک شریک شوی و تمام ابزار و وسایل اتاق بهت نیرو و حسی رو بهت وارد می کنن که احساسی مثل سبکی، خالی شدن از درون، دلشوره و دلواپسی رو میده که شاید هیچ ماده افیونی، قرص و یا شرابی چنین قدرتی رو نداشته باشن که بتونن در تو چنین حسی رو بوجود بیارن.
ولی تنهایی این اتاق.... .
                            قلم........کاغذ.........میز........چراغ مطالعه.........صندلی
                            فرش.............. ساعت..............سکوت.............. بالش
                            گرسنگی.....................استرس........................کافئین
                            نیکوتین............................................................چاقو
                                                                                   .......................................سکوت
راز خلقت انسان چیست؟
آیا خلقت به معنای زندگی است؟
راز خلقت سکوت چیست؟
آیا سکوت به معنای تنهایی است؟
هزاران هزار گونه افکار مخشوش معلق در هوا با نیروی عجیبی وارد این توده خاکستری کرم گذاشته شده. تمام اشیاء و محسوسات- حتی این قلم توی دستم- دارن فشاری بمن وارد میکنن، فشار عجیبی که حالا مثل یه حس بیگانگی در من حس میشه.
به غیر از آخرین فلزی که داره با نیروی عجیبی به سمت من کشیده میشه که اون هم تونست فشار خودشو خیلی راحت و سریع وارد کنه!

زندگی را در دره ای گذراندیم که سایه های اندوه از دل آن می گذرد.

و نومیدی را چون فوجی از لاشخوران و جغدان بر فراز آن بافتیم.

از آب برکه اش نوشیدیم و از برکه هایش شرنگ!

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:24  توسط محمد  | 

                                حقیقت تلخ نیست، دریافت ما از حقیقت تلخ است.

کلمات و جملات هم مرا پس می زنند، از خود دور می کنند. توانایی فکر کردن و نشاندن قلم بر کاغذ را هم ندارم. وجود یک حس بیگانه درون اتاق باعث بی خوابی و  بی تعادلی وضع روزانه من شده.
از وجود خود، از وجدان نداشته خود سوالی کردیم که آیا....؟
که چرا چنین است؟
که چرا چنان نیست؟
شعار ما این است: کار و تلاش برای بهتر شدن وضع روزانه و زندگی خودد و اطرافیان.
ولی واقعا چنین است؟ ما در حال تلاش برای بهتر شدنیم؟! یا اگر واقعا در تلاش دستیابی به چنین هدفی هستیم تا چه حد توانستیم بهش دست پیدا کنیم.
از وجدانی که حاضرم قسم بخورم که نود و نه درصد انسانها ازش بی خبرن بپرسم!
انسانی نکبت بارم، احمقی که به زندگی در این دنیای پست و دروغین راضی شد.
خداوند چی؟
خدای عادل و رحیم که ما بنده های او هستیم!
او مارا به دنیا آورد، نه پدران و مادران ما، به دنیا آورد که؟
چرا؟
                                          تولد.نامردی.سگ صفتی.دروغ
                                             حقه. کلک. زور. اجبار
                                            تهدید. فساد. فقر. جنگ
                                       تبعیض. بی عدالتی. حرص. عذاب
                                                              دو رویی. مرگ
                                                                                             این است دنیای ما!
                                                                                                            بی هیچ شاید!

واقعیت اختصاریست که تمامی ندارد!

واقعیت این دنیا مرگ است!

باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:41  توسط محمد  | 

عشق به زندگی بدون نومیدی وجود ندارد!

مردم به این دلیل به خدا اعتقاد دارند که دنیا بیچیده است و به نظر آنها بعید است که چیز هایی به پیچیدگی سنجاب بالدار یا چشم آدمی یا مغز به طور اتفاقی به وجود آمده باشد.اما باید منطقی بود و اگر مردم منطقی فکر کنند متوجه می شوند که فقط به این دلیل می توانند بگویند خدا هست و از اعتقاد به خدا حرف بزنند که این چیز ها در جهان اتفاق افتاده است و وجود دارد،که چنین است.ولی میلیارد ها سیاره وجود دارند که در آنها حیات جریان ندارد.و کسی هم در آنها زندگی نمی کند که مغز داشته باشد و به این موضوع توجه کند و این درست مثل این است که همه آدم های دنیا با سکه شیر یا خط بیندازند.ممکن است کسی پیدا شود که 5698 بار پشت سر هم شير بياورد و با خودش فكر كند كه آدمي استثنايي است در صورتي كه واقعا اينجور نيست چون از طرف ديگر ميليون ها آدم ديگر هستند كه 5698 بار شير نياورده اند.و حيات در كره زمين بر پایه سه شرط بوجود آمده است.
۱. همه چيز ها بايد نسخه مشابه خود را توليد كنند.‌‌‌‌‌‌‌‌‌( اين عمل تكثير نام دارد )
۲. همه چيز ها بايد هنگام تكثير اشتباهات كوچكي مرتكب شوند.( به اين عمل در زيست شناسي جهش با تغير شكل مي گويند )
۳. اين جهش بايد در نسخه هاي مشابه آن ها يكسان باشد.( به چنين چيزي ارث بري مي گويند )
اين شرايط خيلي نادر است اما احتمال به وجود آمدن شان هست و باعث به وجود آمدن حيات يا زندگي مي شوند.اين شرايط بالاخره اتفاق مي افتد و اين همون چيزي است كه در زمين رخ داده!

این است چرخ زندگی: نفرت از همه... کشتن برای کمک کردن... دوست داشتن برای کمک کردن... مرگ... نمیتوان بدون کشتن دوست داشت... ترحم احمقانه است

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 1:7  توسط محمد  | 

آدمی در این دنیا همانند موشی است که در تله گرفتار آمده باشد، بهترین کاری که
عجالتا این موش می تواند انجام دهد این است که فعلا پنیر طعمه را بخورد.

دلیل دیگر اینکه خدا، انسان را در زمین قرار داده این است که انسان از بهترین حیوانات است و اشرف مخلوقات است. این را هم خدا پرستان می گویند. ولی این موجودی که اشرف مخلوقات نامیده می شود و به این صفت می بالد که اشرف مخلوقات است، خود نوعی حیوان است و بی شک بر اثر یک بیماری و به مرور زمان نسلش منقرض می شود یا به حیوان دیگری تبدیل می شود که آن حیوان از انسان کنونی باهوش تر خواهد بود و انسان را در باغ وحش می گذارد، همانگونه که ما شامپانزه ها و گوریل ها را در باغ وحش می گذاریم .
اشرف مخلوفات در حال تولید آلودگی است که روزی خود گرفتار آن می شود که در این صورت هم نسلش منقرض می شود و در این حالت حشرات می توانند به حیات خود ادامه دهند و در این زمان آنها اشرف مخلوقات می شوند.
و در حال انجام چنین کاری هستیم در حالی که بسیاری از انسانها به باور چنین سرنوشتی برای خودمان رسیده اند، چرا؟

من بدان کودکی می اندیشم که در محله فقیر نشینی می زیست. چه محله ای! چه خانه ای! خانه دو طبقه بود، پلکان تیره و تار .... دستم هنوز سرشار از انزجاری است که از طارمی پلکان به دل گرفت..... این چندش به علت سوسک ها بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:23  توسط محمد  | 

           زندگی مانند قماریست که اگر بخواهی در آن پبروز شوی نباید در آن شرکت جویی.
 خدایا! این چه روزگار مزخرفیست که در آن به دنبال روزنه ای از نور و امید می گردیم؟! ولی هیچ چیز پیدا نمی کنیم.این چه دوران کثافت باریست که در میان آن فرود آمده ایم. ای کاش می شد زمان آن باشد که مرگ در انتظارمان باشد.
و این چنین است زندگی ما، طلب مرگ می کنیم در حالی که زنده ایم.

و مرگ،چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.
زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.
آسمان لبخند می‌زند زمین می‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند... .
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: نه توانگر می‌شناسد نه گدا  نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند  بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی‌بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند. بهترین پناهی است برای دردها غم‌ها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش می‌شود همه این جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگی ها کشمکش‌ها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می‌گیرد.
اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.
هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می‌گردد اوست که چاره می‌بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد.
ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان  می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده  در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم‌‌تنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.
کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری... .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 22:44  توسط محمد  | 

                                     شبهای تابستان کارگران در مهتابی خانه های خود                                                           می نشینند، در خانه من تنها یک پنجره وجود دارد.
اینجا منم که تصمیم می گیرم.
... منم که آینده زندکی خود را مشخص می کنم.
........ آن کاری را انجام می دهم که می خواهم.
....... کاری که انجام می دهم از روی میل و اشتیاق است.
....... زاده می شوم تا زندگی کنم.
....... می خندم تا شاد باشم.
...... به پول می رسم تا در رفاه زندگی کنم.
ولی.....
ای کاش این چنین بود.
اینجا جایی است که رنگهای رنگین کمام مکروهند و رنگ سیاه مستحب.
جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگر را می شناسند.
جایی است که دوستانت بعد از شنیدن حرف دلت می گویند که دوباره لاف زدی؟
جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند.
جایی است که درختان علل اصلی ترافیک ان و بریده می شوند تا ماشین ها راحت تر برانند.
جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدر و مادرشان را درمان کنند.
جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای همسرانشان می گبرند، اما حوصله چند دقیقه قدم زدن با آنان ندارند.
جایی است که با میلیارد ها پول و چندین ماه فقط می توان برای مردم مصیبت زده چادر بر پا کرد.
جایی است که خنده عقل را زایل می کند.
جایی است که مردم سوار تاکسی می شوند تا زود تر به محل کار برسند، کار کنند تا پول تاکسی شان را در بیاورند.
جایی است که وقتی به مدرسه می روی کیفت را میگردند، مبادا گوشی و یا آینه داشته باشی.
جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن، احمقانه، ابلهانه و مزخرف است.
جایی است که وقتی از دختر می پرسن با این پسر زندگی می کنی، می گوید:"نمی دونم، هرچی بابام بکه".
جایی است که نمیشه رفت رو پشت بومش مگر اینکه از یک طرفش بیفتی.

 
                         واقعا چگونه میان این همه مردم شتابزده زندگی می کنیم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 13:56  توسط محمد  | 

                         در این زندگی،زیستن،فقط به معنای حاضر بودن است. پایان

ما در این دنیاییم که مثل یک بازیچه با ما رفتار شود. نه اینکه زندگی کنیم.اگر زاده شده بودیم تا زندگی کنیم انتخاب مسیر زندگی دست ما یود نه دست کسی که ما را بازیچه خود قرار داده. جتی اگر الان هم بتوانیم با سختی های فراوان مسیر زندگی خود را تغییر دهیم این موضوع از قبل معلوم بوده و از قبل برای بوجود آورتده ما معلوم و مشخص بوده. اجبار حضور این است که ما را مانند عروسک خیمه شب بازی به این طرف و آن طرف میبرد. ما را وارد مشکلات می کند که مثلا به خودمان ثابت شود که چگونه می توانیم با سختی ها روبرو شویم و با آنها بجنگیم چون برای خودش از قبل معلوم و مشخص بوده.اگر ما در این دنیا هستیم که زندگی کنیم توانایی فدرت تصمیم گیری داشتیم که بتوانیم آنها را عملی کنیم. ولی حیف که همه اینها دست کسی دیگر است. ما زمانی می توانیم بگوییم که به این دنیا آورده شده ایم تا زندگی کنیم که به اختیار خودمان زاده شده باشیم و بتوانیم برای خودمان تصمیم راه زندگی را بگیریم.

چیزی بهتر ار آرامش دلی سوزان،کثافت زندگی را نمایان نمی کند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 22:22  توسط محمد  |